خرید بک لینک

خودمو که نمیتونم گول بزنم,از بس حرص خوردم,از بس به اعصابم فشار اومد که اخرش 2 تا گلمژه ی احمق روی پلک پایین چشم راستم در اومد.

این چند روز یه عالمه اذییت شدم.یه زماناییش از دردش گریم میگرفت.چشم راستم میسوخت.تازه وقتی سیپلوفلوکساسین می ریختن تو چشم,از سوزش زیاد چشمم دلم میخواست گریه کنم.

ذهنم اشفتس....

خوب شده الان خداروشکر ولی پدرمو دراورد.

برچسب: نویسنده: میلاد عباسیان تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 2:35

طبق روال همیشه,5 شنبه ها بعدازظهر مامان اینا بیرونن... خیلی بی حوصله بودم.اومدم تو حیاط بلکه دلم واشه.. اول رفتم سمت گل رز قرمزم...گوشه حیاط,سمت راست....گلای رزای قرمزم,زیباییش توچشم میزنه...رفتم پیششون,دیدم چه وااای چه بادی میوزه...یه لحظه مثل نسیم میمونه,ملایم,خنک..اما در همون لحظه یهو تند میشه,به طوریکه دسته دسته موهای بازمنو با یه ریتم خاص تو هوا به رقص درمیاره,انگار میخواد پیراهن سفید و نازکمو که بارنگهای ابرنگی و ناموزونش بهش جلوه ی خاصی داده ,از تنم دربیاره و همراه خودش ببره....اینه که م

برچسب: نویسنده: میلاد عباسیان تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 2:35

صفحه بندی